نیازی به دارآويختن اين سرهاي نازنين نيست !
برادرجان وخواهرعزیز، تو را به دارآویختن ولی همه
ما عزاداریم...
ازغم مرگ های بیصدا ودرهای بی دوا، که سخت گریبان
گیرما شده است
ازغم فقروفساد وتبعیض وفحشاء که این روزها برای
همه ما بازارمکاره آفریده است
ازغم جانفرسای همقطاران ورفیقان دزد وشریک قافله
که خون به دلها کردند
آن هم درسایه روزگارانی که یاد کرده بودند ما با
هم برادروبرابریم
اما درنیمه راه، ازبرادری وبرابری فاصله گرفتیم.
چرا ؟ نمی دانم! چون توهم نمی دانی!
برادرجان مرگ توبهانه است ازاین جهت تا من ازفردای
خودم سخن به میان آورم وازسرنوشت تاریک
فرزندانم با توهمنوا شوم.
پس دیگرواهمه ای درکارنیست چون مرگ تووهمه فرزندان
این آب وخاک که راه گم کرده وبه بیراه رفتند بهانه ای است تا ما به یاد هم باشیم
وچراغ به دست هم بدهیم تا به چاه نیفتیم! ودوستان راه بلد تیغ برگردنمان ننهند که
ما همه ازیک خانواده ایم گرچه ازهم دورافتاده وازاصل خویش غافل مانده ایم!
اینجاست که ویکتورهوگو، نویسنده فرانسوی یک قرن
پیش پیرامون مرگ تو به من وما چنین می گوید:
اگردرسريک ملت بذردانش واخلاق بکاريد وآنها را
آبياري کنيد، حاصلخيزکنيد، روشن کنيد وتربيت کنيد
خواهيد ديد که ديگرنيازبه بريدن وبه دارآويختن
اين سرهاي نازنين نيست !