خطاب به همه کسانی که دستی برآتش دارند وخیلی راحت دل می شکنند

تو صاحب منصبی جانا زمسکینان نیندیشی  / تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی

گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی /    مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

دعایی گرنمی‌گویی به دشنامی عزیزم کن/  که گرتلخست شیرینست ازآن لب هرچه فرمایی

گمان ازتشنگی بردم که دریا تا کمرباشد /     چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی

تو خواهی آستین افشان وخواهی روی درهم کش/ مگس جایی نخواهد رفتن ازدکان حلوایی