طنزنامه خلقت!

خدا خررا آفرید و به او گفت:
توبارخواهی برد، 
اززمانی که تابش آفتاب آغازمی شود 
تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد.
وهمواره برپشت توباری سنگین خواهد بود.
و توعلف خواهی خورد 
وازعقل بی بهره خواهی بود 
و پنجاه سال عمرخواهی کرد وتویک خرخواهی بود. 


خربه خداوند پاسخ  داد: خداوندا! من می خواهم خرباشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.
پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم 
وخداوند آرزوی خررا برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به اوگفت:
 تونگهبان خانه انسان خواهی بود 
وبهترین دوست ووفادارترین یارانسان خواهی شد.
تو غذایی را که به تومی دهند خواهی خورد 
وسی سال زندگی خواهی کرد.
تویک سگ خواهی بود. 

سگ به خداوند پاسخ  داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.
کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم 
و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

خدا میمون را آفرید و به اوگفت:
وتوازاین سوبه آن سوواین شاخه به آن شاخه خواهی پرید 
وبرای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد 
وبیست سال عمرخواهی کرد.
ویک میمون خواهی بود

میمون به خداوند پاسخ  داد:
بیست سال عمری طولانی است، 
من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

وسرانجام خداوند انسان را آفرید 

وبه اوگفت: تو انسان هستی.
تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.
تومی توانی ازهوش خودت استفاده کنی 
وسروری همه موجودات را برعهده بگیری 
وبرتمام جهان تسلط داشته باشی.
و تو بیست سال عمرخواهی کرد.انسان گفت:سرورم!

گرچه من دوست دارم انسان باشم، 
اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.
آن سی سالی که خرنخواست ، 
آن پانزده سالی که سگ نخواست 
وآن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، 
به من بده.
وخداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

وازآن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!!

وپس ازآن، ازدواج می کند وسی سال مثل خرکارمی کند مثل خرزندگی می کند، ومثل خربارمی برد!!

وپس ازاینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ ازخانه ای که درآن زندگی می کند، نگهبانی می دهد وهرچه به او بدهند می خورد

ووقتی پیرشد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ ازخانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود وسعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!